ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ ! ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ؛ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﮔﺬﺷﺖ
برچسب:
نویسنده: انیسا
برچسب:
نویسنده: انیسا
قبل از ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
بعد از ازدواج
کاری نداره! از پایین به بالا بخون
برچسب:
نویسنده: انیسا
گفت : سردمه!
گفتم : پنجره بزرگه، اما شوفاژِ زیرش کوچیکه!
گفت : سردمه!
گفتم: شومینه رو زیاد کردم اما کفاف نمیده!
گفت : سردمه!
گفتم : جوراباتو بپوش، آدم از پا سرما میخوره!
گفت : سردمه!
گفتم :میخوای دستگاه بخور روشن کنم بشینی جلوش؟
گفت : سردمه!
گفتم : پتو بیارم برات؟
گفت :سردمه
گفتم : چه کار کنم؟
دیگه عقلم قد نمیده…
گفت : وقتی من سردمه لازم نیست فکر کنی….
فقط محکم بغلم کن….!
برچسب:
نویسنده: انیسا
دو تا رفیق عاشق یک دختر میشنu2029دختره میگه من ۲ جام مشروب برای شما میارمu2029تو یکیش زهر ریختم …u2029هرکس زنده بمونه اون با من ازدواج میکنه …u2029رفیق اولی میخوره میگه : به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه ue20cu2029رفیق دومی میخوره میگ ه: به سلامتی این که من بمیرم و رفیقم به عشقش برسه u2029بعد دختره یه پیک میخوره میگه زهر تو این بود !u2029میخورم به سلامتی رفاقت این دو رفیق ، که هیچوقت به هم نخوره….
برچسب:
نویسنده: انیسا
گاهی اوقات دلم واسه دلم می سوزه برای تمام نامردی هایی ک در حقش میشه و هیزم شکن های متظاهری ک به آتیشش میکشن واسه ی همه ی این بی پناهیاشدلم می سوزه ای کاش یه آنتی ویروس هم واسه این بی زبون می ساختن ک با اولین ویروس محبت یا عشق سریع هنگ نکنه سخته همه ی این حرفا سخته اونقدر بهش گرما نرسید که سرما زده شد و مُرد حالا یخ بسته شده ۱ قلب یخی
برچسب:
نویسنده: انیسا
من از نسل لیلی ام…
من از جنس شیرینم…
در وجود مادری رشد کرده ام
و روزی کودکی در وجودم رشد خواهد کرد…
من دخترم…
با تمام حساسیت های دخترانه ام…
با تلنگری بارانی میشوم…
با جمله ای رام میشوم…
با کلمه ای عاشق میشوم…
با فریادی میشکنم…
با پشت کردنی ویران میشوم…
ب راحتی وابسته میشوم…
با پیروزی به اوج میرسم…
هنوز هم با عروسکهایم حرف میزنم…
هنوزم هم برایشان لالایی میخوانم…
هنوزم هم با مدادرنگی
خانه رویاهایم را به تصویر میکشم…
هنوزم هم برای شکلات جان میدهم…
هنوزم هم با وعده شکلات..
داروهایم را میخورم!!
من دخترم…
پر از راز…
هرگز مرا نخواهی دانست…
هرگز سرچشمه اشکهایم را نمی یابی…
هرگز مرا نمیفهمی…
مگر از نسلم باشی…
مگر از جنسم باشی…
من دخترم…
از نسل لیلی…
از جنس شیرین…
برچسب:
نویسنده: انیسا
سلامتی پسری که یه روز عاشق شد. . .
سلامتی دختری که یه روزعاشق شد. . .
سلامتی پسری که اندازه یه نگاه هم به عشقش خیانت نکرد. . .
سلامتی دختری که هیچی کم نذاشت. . .
سلامتی عشق پاکشون. . .
سلامتی اون همه خاطره ها و شیطنت هاو
دیووونه بازی های زیر بارون
قرار گذاشتن ها خیس شدن ها از سرما به خود لرزیدن ها. . .
سلامتی دوستی که زیراب پسرو به دروغ زد. . .
سلامتی دختری که حرف دوست مثل خواهرش رو باور کرد. . .
سلامتی دختری که بی خبر خطش خاموش شد. . .
سلامتی اون قسم ها اون دوست دارمهایی که هیچوقت
تحویل داده نشد. . .
سلامتی پسری که هر چی قسم خورد خواهش کرد اثری نداشت. . .
سلامتی دختری که با چشم خیس به پسر گفت ازت بدم میاد. . .
سلامتی پسری که رفت خدمت تا زود برگرده
و دلشو بدست بیاره بره خواستگاری. . .
سلامتی ۲۱ ماه پست دادن ها و لحظه شماری ها دور بودن ها. . .
سلامتی روزی که پسر دعوت شدبه جشن عقد عشقش. . .
سلامتی اون شب. . .
سلامتی اون دوستایی که بخاطر حال پسر بغض داشتن
اما پسر خندیدتا جشن خراب نشه. . .
سلامتی اون خنده ی زوری. . .
سلامتی عروسی که ماه شده بود. . .
سلامتی عاقدی که اومد. . .
سلامتی شناسنامه ها. . .
سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بار اول. . .
سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بار دوم. . .
سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بارآخر. . .
سلامتی پلاک زنجیری که پسر واسه زیر لفظی روز عقدش گرفت
تو جیبش موند. . .
سلامتی زیر لفظی که یکی دیگه داد. . .
سلامتی پسری که هنوز امید داشت که به عشقش میرسه. . .
سلامتی اجازه بزرگترها. . .
سلامتی بله. . .
سلامتی بغض پسر. . .سلامتی چشم خیس دوستان. . .
سلامتی اون حلقه که جایگزین حلقه پسر شد. . .
سلامتی ماشین عروس. . .
سلامتی سستی زانو. . .سلامتی سیاهی چشم. . .
سلامتی اون شب. . .
سلامتی پاکت سیگار و نخهایی که با نخ قبلی روشن شد. . .
سلامتی فرداش. . .
سلامتی مهمونی که دختر گرفت. . .
سلامتی دوستایی که جمع شدن. . .
سلامتی شب و روزایی که سخت گذشت. . .
سلامتی دوستی که به دختر گفت:
اون حرفو به دروغ گفت از رو حسادت. . .
سلامتی دختری که با تمام وجود گریه کرد. . .
سلامتی تیغی که تیز بود. . .سلامتی رگ دست. . .
سلامتی دختری که خودکشی کرد. . .
سلامتی لحظه ای که به پسر خبر دادن . . .
سلامتی ملاقات تو بیمارستان. . .
سلامتی اون ۵ و ۶ دقیقه ی تنها با دختر. . .
سلامتی اون چشمای نیمه باز خیس. . .
سلامتی شرم دختر. . .سلامتی صبر پسر. . .
سلامتی قسمهایی که پسر به دختر داد
تا فراموش کنه که زندگیش خراب نشه. . .
سلامتی قسم جون پسر. . .
سلامتی قبول کردن دختر. . .
سلامتی لحظه خداحافظی. . .
سلامتی چشمای خیس. . .سلامتی یه عمر تنهایی. . .
سلامتی حرفایی که نمیشد گفت ولی یه متن شد. . .
سلامتی خنده های کودکی که توی راه بود. . .
سلامتی دختری که مادر شد. . .
سلامتی پسری که حسرت پدر بودن تا ابد به دلش موند. . .
سلامتی هق هق هایی که پست شد تا دلی آروم شه. . .
سلامتی امشب. . .
سلامتی همه ی عاشقایی که هر گز به عشقشون نرسیدن
واز دور نگران یکی یه دونه شون بودن
و با بغض با سکوتشون گفتن:
آهای غریبه
این که دستش توی دستای تویه همه دنیای منه
خیلی مراقبش باش. . .
برچسب:
نویسنده: انیسا
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استحابت دعا
منتظر نشسته بود
منتظر ولی, دعای او دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چارراه آسمانپشت یک چراغ قرمز شلوغگیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچکس از مسیر
رفت وآمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چارراه آسمان سبز شد
رفت وبا صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
او از این طرف دعا از آن طرف
در میان راه
با هم آن دو روبه رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفتگو شدند
وای که چقدر حرف داشتند…
*
برف ها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه مستجاب می شود…
برچسب:
نویسنده: انیسا
آدمهایی که ما را ترک میکنند سه دسته اند…
یک گروه آنهایی که بر میگردند،گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما
گروه دوم کسانی هستند که هرگز بر نمیگردند، چه آنهایی که نمیخواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند
گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند که اگر هم بخواند ، نتوانند برگردند.
خطر ناکترین گروه سومیها هستند . چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ، که ما تا مدتها در کما میمانیم و خیلی دیر میفهمیم که برای چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختیم ، احساس گناه کردیم، از خود گذشتگی کردیم ، و تا مرز نابودی ، زندگی را فدا کردیم … خیلی دیر میفهمم … خیلی دیر … ولی یک روز میفهمم …
چیزی که هرگز نمیفهمیم این است که اصلا چه چیز این آدمها را آنقدر دوست داشتیم ؟
روزی که آدمهای بزرگتری ، با ارزشهای والاتری وارد زندگی ما شدند ، آن روز قدرِ خودمان را بیشتر میدانیم.
برچسب:
نویسنده: انیسا
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: …
باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست
و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,
باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری
خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می
ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و
چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی
نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس
ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم,
خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها
کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود
و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من
تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما
دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم.
به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت
براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک
نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب
عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی
اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به
جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
برچسب:
نویسنده: انیسا